غرقه در دریا

تعرفه تبلیغات در سایت
توی عروسی خواهر دوستم بود که خانم الف معاون دوست داشتنی مدرسه مان پرسید:"هنوز هم شعر مینویسی؟من خیلی بهشان علاقه داشتم".همیشه به نوشته هایم لطف داشت..با خنده از انجا که همسر خان را به واسطه مادرش میشناخت به شوخی گفتم:"نه بابا دیگه همسرخان همه ی ذوق نوشتنم رو کور کرده!!" *از وقتی یادم می اید نوشتن و خواندن با من بوده و هست...این جزو جدانشدنی زندگی همیشه ارامم
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 22 اسفند 1396 ساعت: 14:56
برچسب‌ها :
کوچکتر که بودم هم مثل حالا در تشخیص سن آدمها ضعیف بودم. ادم بالای سی یا سی و پنج سال برای من به معنی کسی بود که  در ظاهر دو یا حداقل یک بچه دارد!! و در باطن کسی که تکلیفش با خودش و زندگی اش معلوم است ... حالا خودم در نخستین روزهای زمستان سی ساله شدم...در حالی که دوتا کوچولوی قد و نیم قد دارم اما آیا تکلیفم با زندگی ام معلوم است؟؟؟ خیلی چیزها انطور که میخواستم پیش نرفته...خیلی چیزها اصلا دست من نبوده و نیست انگار...خیلی چیزها فقط لطف محض خدایم بوده و بس...خیلی چیزها را دوست نداشته ام و ندارم...خیلی چیزها شیرینی اش زیر دندانم مانده..خاطره های تلخ و گزنده شبهای زیادی بی خواب و پر از کابوسم کرده...و خاطره های شیرین زیادی بی خواب تر و پر از حسرت و رویا با لبخندی روی لب...سی سال از زندگیم گذشت و به عقب که نگاه میکنم از همه ی این سی سال و توی همه ی این سی سال مهربانی و شیرینی یا تلخی آدمهاست که برایم مهم بوده...وغم و شادی کسانی که دوستشان داشته ام...تا جایی که یادم می آید از چیزهای کوچک زیاد لذت برده ام.هر چیز کوچک یا ظاهرا بزرگی تنها درحالی برایم ارزشمند بوده که حالم را خوب کند و با حال خوب داشته باشمش..از آن دسته از آدمها که خوردن یک فنجان چای و سیب زمینی تنوری! و خوش گذراندن به اتفاق کسانی که دوستشان دارند را به تنهایی در رستوران و هتل هر چقدر شیک و مفصل ترجیح می دهند.. به عقب که نگاه
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 23:36
برچسب‌ها :
دو هفته ای که گذشت اوضاع به هم ریخته بود.خانم کوچولو تب کرد و بد جوری سرما خورد.دو روزی که از تب کردنهایش گذشت خودم درگیرش شدم.خستگی و کوفتگی بدنم کمتر که شد شازده پسر گرفت. شبهایش را یا خانم کوچولو تا صبح بازی کرده یا تا صبح گریه کرده و بی قرار بوده یا به دو شیفت تقسیمش کرده. ...این وسط واکسنش هم نور علی نور شد .این یکی تب کرده ان یکی غر زده..این را کلی توی بغل گردانده ام و روی پا و گهواره تکان داده ام تند تند به آن یکی سر زده ام تب نکند و حوله گرم روی گوشش گذاشته ام..جسم خودم هم که یاری نمیکرد..و تا امده ام نفسی بکشم که بالاخره خوابید!سرفه هایم دوباره خانم کوچولو بیدار کرده و هی جیغ زده و گریه کرده!سی سالگی شروع با شکوهی داشت!!! +مدیونید اگر فکر کنید سرفه هایم مانع شد از خوردن شکلات کاکائویی و دلستر چشم بپوشم!سعی کردم خیلی زیاد نخورم!دعا کنید خدای نکرده روزی بیماری ای نگیرم که محدودیت خاص و رژیمی داشته باشد.من از پسش برنمیایم!
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 23:36
برچسب‌ها :
خلاصه کلام : حسابی کم آورده ام!! شرحش میشود اینکه توی این 40 روزی که از برگشتنمان به خانه میگذرد منهای ان یک هفته ای که پدرو مادرم هم بودند اوضاع خانه حسابی به هم ریخته.خانم کوچولو به معنای واقعی کلمه "گریه کن" از آب در امده و دستم را حسابی توی پوست گردو گذاشته. کار کردن ،از پخت و پز و شست و شو بگیر تا  جمع و جور کردن و کلا هر چیزی با وجود بچه ای که مدام باید تکان بخورد تا بلکه بخوابد یا از خواب ب
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 13:57
برچسب‌ها : بیاید,گهواره,
واقعیت این است که به همین سادگی و کوتاهی است... یکهو به خودت می آیی که سالهاست از روزهای مدرسه گذشته است حتی اگر هنوز هم خاطره هایش تر و تازه باشند و دوستی هایش همانقدر صمیمی...حتی اگر هنوز هم  با دیدن عقربه ها روی  12:15 دقیقه یاد زنگ ماقبل آخر مدرسه بیفتی...حقیقت همین است گاهی تلخ است مثل از دست دادن دوستی از همان مدرسه..ناگهانی با یک تصادف،یک خبر...و آخرین بازدیدش از تلگرام و گروه مشترکتان برای
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 18:13
برچسب‌ها : ناگهان,

یک ماه ونیم قبل، بعد از پست قبل بود که میخواستم بنویسم چقدر سرم شلوغ است در روزهای اخر ماه رمضان... افطاری و سحری پختن ها و شب بیداری ها با ان اوضاع جسمی یک طرف بود و شبه خانه تکانی ام یک طرف.. روز عید فطر قرار بود بروم شهرخودمان و تا مدتی بعد از تشریف فرمایی خانم کوچولو بمانم...کارهایم را لیست کرده بودم توی یک دفترچه و هرروز چند تایشان تیک میخوردند...از شست و شو و رفت و روب خانه تا دراوردن و شستن
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 13:52
برچسب‌ها :
سالها پیش (عجیب است که هیچ ذهنیتی ندارم چند سال پیش بود!) توی همچین روزهایی سریالی با بازی مرحوم حسن جوهرچی پخش می شد به نام "او یک فرشته بود".با موضوع سریال و بحثهایی که بعدش پیش آمد کاری ندارم( بحث هایی مثل اینکه ایا شیطان می تواند به این صورت جسمیت پیدا کند؟ انهم در دو نفر ؟و صحنه هایی مثل ظاهر ا
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:29
برچسب‌ها :
و همانا سخت ترین کاری که آقایان در طول نه ماه برای بچه دار شدن انجام میدهند تلاش برای نخندیدن به نوع راه رفتن خانمشان است!!

که البته بعضی ها مثل همسرخان ما اعتقادی به این تلاش هم نداشته و کلا راحتند.خداوند اجرشان دهد با ابن همه سختی برای پدرشدن!!

+از راه رفتن پنگوئن مانند خود بی اندازه خسته شده ایم!!

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:29
برچسب‌ها :
وقتی توی یک موقعیت غیرعادی قرار می گیری و در عین حال  سعی میکنی خودت را خیلی عادی نشان بدهی و مدام بیخودی بخندی داری یکی از سخت ترین کارهای دنیا را انجام میدهی ...آنهم برای آدمی مثل من که لرزش دستهایش همیشه گواه آشکار و غیر قابل پنهان کردنی بوده، حتی اگر بتواند لرزش صدایش را پنهان کند...از سخت ترین
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 5:27
برچسب‌ها :
پرکن پياله راكاين آب آتشينديريست ره به حال خرابم نمي برداين جامهاكه در پي هم مي شود تهيدرياي آتش است كه ريزم به كام خويشگرداب مي ربايد و آبم نمي برد من با سمند سركش و جادويي شرابتا بيكران عالم پندار رفته امتا دشت پر ستاره انديشه هاي ژرفتا مرز ناشناخته مرگ و زندگيتا كوچه باغ خاطره هاي گريز پاتا شهر ي
نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 5:27
برچسب‌ها :