آلزایمر! | بلاگ

آلزایمر!

تعرفه تبلیغات در سایت
توی یکی از این "آیا می دانید" های تلگرامی خوانده بودم که "ایده ی نصب آینه در آسانسور برای کوتاه کردن و قابل تحمل کردن زمان انتظار است." یک وقتهایی که سوار آسانسور میشوم و بعد از دقایقی ور رفتن با روسری یا مقنعه و چادر و...با تعجب از نرسیدن ، به خودم می آیم و می بینم که اصلا دکمه پارکینگ را نزده ام با خودم فکر میکنم که همچین هم ایده جالبی  نبوده!! 

آلزایمر و حافظه ی افتضاح بنده در موارد روزمره البته تقصیر آینه نیست و به همینجا ختم نمیشود...وقتهایی که در یخچال را باز میکنم و یادم نمی اید برای چه این کار را کرده ام، وقتهایی که لیست خرید کلی و هرچند وقت یکبار را یادم میرود وقت رفتن از روی یخچال بردارم، وقتهایی که وسط صحبت یادم میرود چه میخواستم بگویم،و کلی وقتهای مشابه دیگر که الان یادم نمی اید بنویسم !!،انکار میکنم که اوضاع خرابتر از این حرفها و اینه اسانسور است! و خودم را دلداری میدهم که همه نوابغ جهان!!مثل نیوتن و ادیسون هم انطور که شنیده و خوانده ایم همینطور بوده اند!!! اما امروز که برنج را ریختم توی قابلمه و یکهو وسط خواندن کتاب یادم افتاد که برنج را ابکش نکرده امده ام توی اتاق و نتیجه اش شد یک برنج شفته! فهمیدم کار از انکار گذشته وباید فکری اساسی برای این آلزایمرم بکنم! 

+حالا این را بگذارید کنار همه تلاشها برای فراموش کردن خاطرات...

++پدر عزیزم درکنار ادبیات، خیلی به تاریخ علاقه دارد.طوری که همه تاریخ قدیم و معاصر و زمان پیامبر وائمه و....را درست مثل کتاب "منتهی الآمال" مو به مو برایمان شرح میدهد و من بی علاقه به تاریخ و زمان و اسامی که هم که البته جز خود وقایع از جزئیات زمانش چیزی یادم نمی ماند!(فکر کنید من با این حافظه که هنوز هم درست نمیدانم کدام شاه کشورمان که اسمهایشان تکراری نبود بعد از کدام یکی امد یا زمان نزدیک به انقلاب کی بعد از کی نخست وزیر بوده چارلز و ارتور و ..اول تا شونصدم را در زمان تحصیل چطور حفظ می کرده ام!!)از روی همین علاقه بود که کل ان ده دوازده سال ساخت مختارنامه را منتظر دیدنش بود..و خلاصه اینکه گاهی بعد از پشت سرهم کتاب خواندن و فیلم دیدن حتی خوابهای تاریخی هم می بیند و برایمان تعریف میکند و ماهم خندیده به شوخی میگوییم اگر روزی دور از جانش آلزایمر بگیرد هم احتمالا لابه لای حرفهایش از پیامبر و عمر و شاه و بختیار و...خواهد گفت!!مثل خدا بیامرز دایی مادرم که یکهویی بی هوا از سالهای دور و رفتن به نانوایی و همسر فوت کرده اش می گفت! یک وقتهایی فکر میکنم اگر من آلزایمر بگیرم چه؟! چه چرت و پرت ها که ذهن آشفته ام تحویل اطرافیان ندهد و چه آبرو ریزی ها که نشود!!خدایا خودت رحم کن! 

++بی ربط نوشت:   

تو چه دانی که پس هر نگه ساده من، 

چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست..

یا نگاه تو ، که پرازعصمت و ناز ،

بر من افتد ؛ چه عذاب و ستمی ست .

دردم این نیست ولی ،

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم وبی خویشتنم .

پوپکم ! آهوکم !

تا جنون فاصله ای نیست ازاینجا که منم...

مگرم سوی تو راهی باشد،

چون فروغ نگهت 

 ورنه دیگر به چه کار آیم من؟ 

 بی تو؟چون مرده ی چشم سیهت  

منشین اما با من ، منشین.  

تکیه بر من مکن ای پرده طناز حریر !  

که شراری شده ام... 

  

(مهدی اخوان ثالث)  

آلزایمر در سالمندان,آلزایمر چیست,آلزایمر در جوانی,آلزایمر به انگلیسی,آلزایمر ۸۸,آلزایمر فیلم,آلزایمر هادی خرسندی,آلزایمر زودرس,آلزایمر+علائم,آلزایمر و تغذیه,...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:55