از هر دری سخنی

تعرفه تبلیغات در سایت

1.خوشی و سرمستی حاصل از رسیدن بهار توی پست "زکوی یار می اید نسیم..." خیلی طول نکشید.بعد از نوشتن ان پست بود که ظاهرا نسیم کوی یار زیادی وزید!!و سرما خوردم شدید!!منی که سال به سال سرما نمیخوردم سومین باری بود که توی ان هفت ماه سرما میخوردم که با رعایت نکردن پوشش کافی!بر اثر گرگرفتگی زیاد! و بستنی خوردن های توی سرما خیلی عجیب نبود.اما این تو بمیری از انها نبود!!یعنی کلا توی عمرم انطور مریض نشده بودم.از شدت درد کلیه و استخوانها تا صبح بیدار بودم.(تازه فهمیدم درد استخوان سوز یعنی چه!!)و تب ولرز و هر دردی که بگویی افتاد به جانم. تحمل زیادم در مقابل درد و از طرف دیگر عدم تمایل به مصرف داروهای حتی مجاز در این دوران باعث شد بعد از سه روز ناچارا وقتی دیگر طاقتم طاق شد بروم دکتر .انقدر درمانده و بدحال که هرچه تجویز کند عمل کنم و تازه بترساندم که ممکن است نیاز به بستری دو سه روزه داشته باشم!!خلاصه انکه قطره قطره سرم بود که میریخت و دریا دریا اشکهای بی صدای من!!که نمیتوانستم حتی مثل همیشه پنهانشان کنم!یادم نمیاید قبلا به خاطر درد گریه کرده باشم اما ان شب درد و احساس تنهایی و سردرگمی از اینکه اگر بستری شوم چه؟و کجا باید بروم و...یک طرف قضیه بود و اینکه این سرم و امپول و قرصها  نگرانی هایم برای سلامت "خانوم کوچولو" را چند برابر میکرد طرف دیگر .برای همین هم مهم نبود که جلوی چشم تزریقاتی هایی که سرم و امپول را میزدند بی صدا اشک بریزم!طوری که با دلسوزی و ترحم حالم را بپرسند و دلداری ام بدهند...و به این فکر میکردم که برخلاف تحمل زیادم برای درد انگار تحمل رنج را ندارم. بس که فکرهای ناجور به سرم میزد.دو ساعت بعدش که سرم و امپول اثر کرد و بعد از دو روز دست بردم و شلوغی های خانه را جمع و جور کردم فقط به این فکر میکردم که سلامتی چققققدر نعمت بزرگی است و چه سخت است تحمل بیماریهایی که امیدی به علاجشان نیست..

2.اوایل بارداری حسابی افسرده شده بودم..حالت تهوعها و بدحالی ها که کمی کنار رفت این افسردگی و دل تنگی ها خودش را بیشتر نشان داد.از انجا که جایی برای رفتن و..هم نبود تنها پناهگاهم شده بودفیلم و کتاب!کتاب "من زنده ام" معصومه آباد مدتها بود توی کتابخانه دست نخورده ماند.دو روزه تمام شد و انصافا جذاب بود.فقط مناسب حال من نبود که سر بعضی صفحه ها گریه کنم و تجسم ان سختی ها...این انتخاب زیبا!البته محدود به این کتاب نشد..فقط فکر کنید که بنده توی ان حال علاوه بر این کتاب "psycho"هیچکاک ،"ابد و یک روز" را هم تماشا نموده ام!دیدن ابد و یک روز انهم یک روز بعد از تماشای "پل چوبی" با فضایی کاملا متفاوت حسابی حالم را گرفت.حتی سکانس رقص و شادیشان که مثلا  comic reliefاین تراژدی بود صحنه ای بود که بنده گوشه مبل مچاله شده و ارام فین فین مینمودم!! پس از درود فرستادن بر این انتخابهایمان هم بعد از عمری در تعطیلات عید بلند شدیم رفتیم سینما تماشای ماجرای نیمروز!!یعنی خدا به این بچه رحم کند!

3.دلایل زیادی حسابی حالم را گرفته...بوی دلگیرخرداد ماه گره خورده به حس و حال پریشان من از حال و اینده ای نامعلوم ...شده ام ابر بهاری که به هر بهانه ای میتواند ببارد چه برسد به دلیل!حس میکنم اختیار و کنترل زندگی از دستم دررفته و بعد بیشتر دلم میگیرد که هیچوقت هم دست من نبوده.فقط کاش صاحب اختیارش حواسش باشد که ظرفیتم خیلی وقت است که تمام شده....حواست هست؟؟

4.وسط این همه بغض و بدحالی و خستگی جسمی اتفاق خوشایندش خاله شدن دوباره ام بود...

5.از انجا که وقت انتخابات هم گذشت چیزی نگویم بهتر است جز اینکه این بار حس وحال پیگیری سیاست هم به مراتب کمتر شده بود برایم..

 

"سیاسی ترین اتفاق در درون من لبهای  توست

لبخند که میزنی انقلاب میشود..."

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 5:27
برچسب‌ها :