تلنگر | بلاگ

تلنگر

تعرفه تبلیغات در سایت

سالها پیش (عجیب است که هیچ ذهنیتی ندارم چند سال پیش بود!) توی همچین روزهایی سریالی با بازی مرحوم حسن جوهرچی پخش می شد به نام "او یک فرشته بود".با موضوع سریال و بحثهایی که بعدش پیش آمد کاری ندارم( بحث هایی مثل اینکه ایا شیطان می تواند به این صورت جسمیت پیدا کند؟ انهم در دو نفر ؟و صحنه هایی مثل ظاهر این و صدای ان یکی و...) .من یک چیز را در این سریال خیلی دوست داشتم .یعنی همان لحظه که دیدم خوشم امد و تا امروزش هم خوشم امده! و آن صحنه ای بود که شیطان در قالب ان مرد برای اولین بار توی زندگی نقش اول قصه پیدایش شد.صحنه مربوط به حیاط مسجد بود(اگر اشتباه نکنم) که حسن جوهرچی داشت شخص دیگری را با خشم و اعتماد به نفس و غضب تمام سرزنش میکرد.با عبارتهایی مثل"....من مثل تو نیستم.من ادم هوسباز و...نیستم که فلان و بهمان....."( که بعدها سرنوشتش را توی فیلم دیدیم! ) توی همین لحظه ان پشت کنار حوض ،شیطان (مرد) ظاهر شد و بعد با نقش اول دست داد و...جای قشنگ قضیه برای من این بود که نشان داده شد غرور ادمیزاد و اعتماد زیادی به خودش و خود را بهتر دانستن و سرزنش دیگری چطور اولین راه برای حضور شیطان است...

حتما شنیده اید ان حدیث منسوب به امام صادق(ع) را که "اگر کسی دیگری را به خاطرگناه یا خطایی سرزنش کند نمی میرد مگر این که خودش هم ان کار را انجام بدهد".شنیدنش تن ادم را می لرزاند.اما کم نیستند ادمهایی که با تمام وجود این را تجربه کرده اند.یکی اش خود من...

یادم هست سالها پیش درمورد کسی چیزی شنیدم.و ان لحظه برای ان اتفاق خندیدم..بلند هم خندیدم! معمولا کم پیش می اید بلند بخندم و شاید برای همین بود که این صحنه همینطور بیخودی توی ذهنم مانده بود..سالها هراز گاهی این خنده یادم میفتاد بی انکه من دیگر نه با ان ادم ارتباطی داشته باشم نه با جمعی که بینشان خندیده بودم و باعث تعجبم میشد که چرا چیز به این بی اهمیتی باید توی ذهن من مانده باشد.تا اینکه چند سال بعدش وقتی آن اتفاق که باعث خنده من شده بود خیلی بدتر برای خودم افتاد دلیل توی ذهن ماندنش را هم فهمیدم.فهمیدم که دارم چوب ان خنده را میخورم!!

این البته تنها دفعه نبود.چند سال بعدتراز ان خنده و ان فیلم هم کسی را با همین موضع از بالا به پایین برای کاری سرزنش کردم.دقیقا هم مثل ان فیلم برای انکه نشان بدهم کار ان فرد درست نبوده گفتم"من که این طوری نیستم. فلا کار را نمی کنم و اجازه نمیدهم.. ....." این بار به چند ماه نکشید.که خودم انجام دادم قبل از اینکه این حرفهایم یادم برود!!

کم ندیده ام ادمهایی را که رفتارها و کارهای دیگران را سرزنش و قضاوت میکنند..حداقلش با نچ نچ و سر تکان دادنی وغیر از این دو مورد نمیدانم خودم هم جزو انها بوده ام یا نه.چقدر خوش خیالی است که ادم موقع قضاوتها و سرزنش ها خودش را مبری ببیند.کاش همیشه یادمان باشد که هیچ وقت هیییییچوقققت کسی را برای کاری قضاوت و سرزنش نکنیم..حتی با لبخندی حتی با نچ نچ و تعجب بیش از حدی...اینکه چه وقت و کی خودمان توی همان موقعیت قرار بگیریم و چه کار کنیمش معلوم  نیست اما اینکه بالاخره انجام می دهیم برو برگرد ندارد و حتمی است!!

 

+ خیلی وقت بود که میخواستم این را بنویسم.خیلی وقت یعنی واقعا خییییلی !چیزی بیشتر از یکسال حتی!اما قسمتش این بود که حالا بنویسم.حالا که حسن جوهرچی شده "مرحوم" جوهرچی و ماه رمضان هم هست...

 

++ بیزارم از آنها که می گویند تنها من                 در بین آدمها ندارم لکه بر دامن

  خاله زنک ها دائما یک جمله می گویند            این که همه خاله زنک هستند الا من

بیزارم از آنها که هی "من من" به لب دارند         اما نمی دانند خود،حتی تو حتی من!

هی گفتم از "من من" زدن بیزارم و دیدم            دارد خود این جمله هم هربار صدها من!

من خود بدی کردم به خود شاعرشو میفهمی     "دشمن" دلیلی داشت شد هم قافیه با من   

می ترسم از منع کسی از بس سرم آمد            خوب است قبل منع هرکس گفت:آیا من...؟

با کار هم هی کار داریم و ندارد فرق                   این شعر باشد از زبان دیگران یا من

امروز اگر قلبم شکسته علتی دارد                     آخر دل یک غنچه را یک روز، یک جا من.....   

(محسن کاویانی)

...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:29