من بی می ناب زیستن نتوانم** | بلاگ

من بی می ناب زیستن نتوانم**

تعرفه تبلیغات در سایت

توی عروسی خواهر دوستم بود که خانم الف معاون دوست داشتنی مدرسه مان پرسید:"هنوز هم شعر مینویسی؟من خیلی بهشان علاقه داشتم".همیشه به نوشته هایم لطف داشت..با خنده از انجا که همسر خان را به واسطه مادرش میشناخت به شوخی گفتم:"نه بابا دیگه همسرخان همه ی ذوق نوشتنم رو کور کرده!!" *

از وقتی یادم می اید نوشتن و خواندن با من بوده و هست...این جزو جدانشدنی زندگی همیشه ارامم کرده..قدرتم داده...غم و شادی ام را به جان خریده...حالا یک زمانی با تند و تند نوشتن...گاهی فقط با خواندن و خواندن...انقدر که کلمه ها توی مغزم رژه بروند و سرسام بگیرم...

یازده دوازده ساله بودم که اولین شعرم!! را نوشتم...پر بودم از غمی که ان روزها نگرانم کرده بود و شکر خدا ختم به خیر شد...بعدترش من بودم و دفتر خاطراتی که همه دختر بچه های 14 ساله  یکی یکدانه اش را دارند!!قبل از 14 سالگی بود البته...دفتری که برای خودش اسم هم داشت و پر بود از احساسات...یادم هست حتی از وقایع سیاسی ان زمان هم نوشته بودم با کلی تحلیلهای خام ان روزهایم!!(از اول سیاسی بودم!!) بعدها انقدر از خواندنش حرص خوردم که سوزاندمش!(هر کاغذی که نخواهم دست کسی بیفتد را جهت محکم کاری میسوزانم!) نوشتن اما توی دفتر دیگری ادامه داشت.دفتر هایی که دست خانم مشاور عزیز هم رسید و اصلا از جایی بازیگر نقش اولش خود او بود!!بعدها اما روزانه نوشت هایم کم شد و شعرها بیشتر...هر شعر تکه ای از روحم بود وبدون هیچ کوششی می جوشید اما هیچ وقت نتوانست همه انچه که حس می کردم در ان باشد...عاشقانه هایی که حتی گاهی مخاطب خاصی نداشت ( فقط کسی که اهل نوشتن باشد میداند چه می گویم...)شعرهایی که بعدها به طرز عجیبی توی موقعیت هایی تازه معنی پیدا میکردند...

دوران دانشجویی شد ونوشته ها کمتر و کمتر..و بعد از ازدواج و سر شلوغی های رفت و امد و ..خیلی کمرنگ تر!اما هیچ وقت قطع نشد..به قول همسرخان هروقت قهر میکردم میرفتم سراغ نوشتن!!(البته اساسا من قهر کردن بلد نیستم و فوقش یک ساعت طول میکشد!!)البته درست نمی گفت او فقط این وقتها نوشتنم را میدید..بعدها سر بارداری شازده پسر دوباره رفتم سراغ دفتر و کلی برایش نوشتم از حال و روزهای ان روزهای سخت...اولش توی ذهنم برای دخترم مینوشتم ولی بعدها که فهمیدم پسر است دلم نیامد قطع کنم...برای خانم کوچولو اما انقدر حالم بد بود که تنها نوشته هایم همین چند سطر همین وبلاگ است وبس!!

حالا همین وبلاگ است و من که...سه ماه ونیم است ننوشته ام!!باورکردنی نیست پاییز بیاید و بگذرد و من سطری ننوشته باشم..این یعنی یک جای کار می لنگد و چیزی سر جایش نیست..باید خودم را پیدا کنم دوباره توی کلمه های گنگ...

 

*دلتان برای همسرخان نسوزد به خاطر این حرفم.این را به خودش هم میگویم و او اصولا هیچ وقت و هیچ جا کم نمیاورد جوابش این است که" در طلب و جست و جوی من مینوشتی بعد که پیدا شدم دیگه نیازی به نوشتن نداشتی!!!"

**خیام

+راستی بعد از مدتها سلام

...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 22 اسفند 1396 ساعت: 14:56