‌یک مهر

ساخت وبلاگ
هیچ وقت نه توی طبیعتم بوده و نه دوست داشته ام و دارم که از آن مادرهای زیادی حساس باشم که یک وقت خراشی روی پای بچه ام افتاد خوابم نبرد یا نکند یکهو کسی بگوید بالای چشمش ابروست..‌..

پارسال  شازده پسر اولین بار مدرسه رفتن را تجربه کرد بعد از کلی ایستادن توی حیاط و برنامه های حوصله سر بر سرصف با صف داخل رفتند و ما بعد از اتمام همه صفها رفتیم داخل .خیلی نگران این نبودم که کجا رفت و کلاس را چطور پیدا کرد و...خودش راهش را پرسیده و پیدا کرده بود اما..بعد از خداحافظی که برگشتم نشستم توی ماشین و او انجا ماند بغض کردم...چشمهایم پر اشک شد ..دلم ریخت..نه که باز نگران زمین خوردن وتغذیه و ...باشم واقعیت این بود که از اینکه وارد جامعه شده بود خوشحال نبودم..او پاک و معصوم بود و من میدانستم که تازه این ابتدای رو به رو شدن با گرگها، بداخلاقی ها،  عقده ها، دروغها و فریبهاست..بچه ۵-۶ ساله برای رو به رو شدن با اینها زیادی کوچک است ..نیست؟؟

 

+ برای بار شونصدم تصمیم دارم تند تند و حداقل هفته ای یکبار وبلاگ را اپ کنم.حتی اگر کسی نخواند!باشد که اول مهر ما را در رتق و فتق امور وبلاگ داری به نظمی برساند!!ربطش؟؟: دوساعت زودتر بیدارشدن اجباری!

++ آیسان جان اگر باز هم  گذرت یکروز به اینجا افتاد یک خبر از خودت بده مادر!! کجایی چه میکنی؟؟

+++ ایضا فریما جان!

...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 13 آذر 1397 ساعت: 21:00

close
تبلیغات در اینترنت