شبه نوستالژی! | بلاگ

شبه نوستالژی!

تعرفه تبلیغات در سایت

توی فیلم "نیمه شب در پاریس" وودی آلن بود که از زبان یکی از شخصیت ها درآمد:"نوستالژی یعنی انکار،انکار زمان دردناک فعلی.." * و من همه اش فکر میکنم که چرا وچطور خیلی وقت ها برای خیلی ها حال دردناک تر از گذشته میشود؟! وبعد به خودم جواب میدهم که توی حال ادمها همیشه یک غم جدید وجود دارد که توی گذشته وجود نداشته و ما هم که همیشه ادمهایی هستیم که غمهای جدید را بیشتر می بینیم و می فهمیم تا شادیهای جدید...

یک سال و یک ماه بعد از ترک کردن شهر قبلی دوباره در آن پا گذاشتم..توی همان خانه ای که تا یکسال و یک ماه قبل خانه مان بود و حالا دوباره مهمانسرای اداره است...بعضی همسایه ها عوض شده اند همینطور پرده ها و موکت ها و رنگ خانه ،اما هنوز هم دوتا درخت کاج بلندبالای جلوی پنجره آشپزخانه و بالکن سرجایشان هستند..شرجی و گرما هم....

هشت روز نا پیوسته است که اینجا هستم و کار خاصی هم ندارم..

-شب اول زلزله خفیف نیم شبی ،خوش آمد با شکوهی گفت!

- روز دوم که وسایل اولیه یک پخت و پز مختصر خریده شد درست لحظه آبکش کردن ماکارونی دیدم که اصلا سبدی وجود ندارد!و به این ترتیب ما ثابت کردیم که توی تحریمها! آدم روی پای خودش می ایستد و حتی توی قابلمه هم میشود ماکارونی ابکش کرد و یا از قابلمه کوچک به جای کاسه استفاده کرد!

- بعد از دو سه  روز حبس خودم توی خانه با شازده پسر بلند شدم عصری زدم بیرون...همان کوچه همیشگی را با گیجی و حواس پرتی تمام رد کردم و سرکوچه خودم را انداختم توی تاکسی...دو قدم نرفته بودم که نمیدانم کدام فرشته مقرب!یادم آورد که:"تو که اصلا کیف پولت را نگذاشتی توی این کیف!" فی الفور با خجالت و دستپاچگی به راننده گفتم :"ببخشید اقا میشه نگه دارید من کیفم یادم رفته!"و با خجالت تمام و شکر اینکه باز خوبه همین اول یادم افتاد نه آخرسر ،دوباره برگشتم سمت خانه برای برداشتن کیف و در جواب چرا برمیگردیم شازده پسر نمیدانستم چطور باید توضیح بدهم که آدم بزرگها گاهی "همینطور بیخودی!" بعضی چیزها یادشان میرود...

-با شازده پسر رفتیم بازارگردی بی هدف،دوباره رفتیم کافی شاپ و مخلوط هویج خوردیم و وقتی فندق کوچولو وسط بازار دست گذاشت روی چمدان و گفت برایم بخر!یادم افتاد که توی همین شهر و همینجا بود که نشسته بود وسط بازار و چادرم را میکشید که باید برای من چمدان بخری! ومن نمیدانستم چه کنم!یادم افتاد که توی همین شهر بود که شازده پسر راه افتاد، که زبان باز کرد، توی همین شهر بود که از شیر و پوشک جدا شد!توی همین شهر بود که این وبلاگ باز شد و بعد وقفه خورد، توی همین شهر بود که پایان نامه لعنتی!تمام شد، توی همین شهر بود که.....

می دانستم که اگر بیایم "توی این شهر بود ها " می آیند سراغم..ومن دلم میگیرد..

هشت روز ناپیوسته است که توی این شهرم و کاری جز خوردن و خوابیدن و پخت و پز با اعمال شاقه!و وبگردی با گوشی ندارم(شما اسمش را بگذارید اوقات بطالت!)و فکر کردن به اینکه همین حالا کلی کار دیگر توی شهرهای دیگر دارم و تکلیف خیلی کارهایم وابسته به تکلیف کارهای دیگری شده کلافه ام میکند...و هیچ کس جز خودم نمیداند که این بلاتکلیفی ها و زندگی های موقتی طولانی – که کم هم تجربه نکرده ام- چقدر ازارم میدهند...هرروز ظهر!! بعد از کلی چشمها را به زور بستن و خود را به زور خواباندن که بلکه روز زودتر بگذرد بیدار میشوم!انقدر توی گوشی میروم و میخوانم و وبگردی های خاموش میکنم که آخر سر علیرغم تصمیم برای بیرون نرفتن ، هرروز عصر ناگزیر میشوم از هجوم افکار و کلمه ها  به بیرون فرارکنم.بنشینم ناز فندق کوچولو را بکشم که" بیا بریم بیرون اخه من دلم گرفت" و او که نمیتواند از تماشای کارتن دست بکشد با بیخیالی تمام پایش را بیندازد روی پایش و آمرانه بگوید"خب سعی کن دلت نگیره!!"

راست میگوید...باید سعی کنم دلم نگیرد وقتی آن بیرون هم نه کاری دارم و نه چیزی در انتظارم است...

امروز نرفتم بیرون..عصر برق رفت و کولر خاموش شد..پنجره هارا باز کردم و سعی کردم به جای صدای بلند و گوشخراش ماشین بزرگی که نمیدانم کجا ایستاده بود صدای گوشنواز گنجشکهای روی کاجهای بلندبالای جلوی خانه را بشنوم و توی هجوم دلنشین باد خنک و مطبوعی که داشت میوزید و بوی هوای بارانی دلگیر دیروز عصر وقت قدم زدن را با خودش می اورد از هجوم بی اندازه افکار آزار دهنده یا دلنشین فرار کنم چرا که آدم بزرگها باید یاد بگیرند که خیلی وقتها "باید سعی کنن دلشون نگیره!"

*Nostalgia is denial - denial of the painful present... the name for this denial is golden age thinking - the erroneous notion that a different time period is better than the one one's living in - it's a flaw in the romantic imagination of those people who find it difficult to cope with the present.(Midnight In Paris, Woody Allen)

 

 

...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:55