زپلشک آید و زن زاید و مهمان برسد

تعرفه تبلیغات در سایت

تا جایی که به یاد دارم اکثر اوقات کارهایم پشت سر هم و همزمان می شده: اسباب کشی مان به شهر قبلی باید به دلایلی درست یکی دو روز قبل از جشن ازدواج خواهر کوچکه می بود و من وسط جمع و جور کردن و بار زدن وسایل باید می رفتم خیاطی..و خودم یک هفته بعد از وسایل میرفتم خانه!، اولین روزهای رفتن به ان شهر با مکه رفتنمان همزمان میشد و من تا آخرین روز نمیدانستم قرار است از کجا راهی تهران شوم، ماموریت همسرخان میخورد به همان روزی که من کلاس دارم،کلاسهای جبرانی به روزی که من بروم شهر خودمان، روز پرواز به محل سکونت اولیه مان باید درست روز آخرین امتحان می بود..مهمانی ها درست روز رسیدنم،اسباب کشی از شهر قبلی به اینجا درست شب امتحان طوری که بنده یک کلمه نخواندن کتابی که نصف بیشترش را هم کلاس نبودم که هیچ ،از فرط خستگی انرژی بیدار شدن و رفتن نداشته باشم،مهمان همان روزی می آید که که خودمان به خانه میرسیم،فردای نوشتن توی وبلاگ که :"مشغول خانه تکانی ام"چهره پدرو مادر همسرخان توی تصویر آیفون دیده میشود و من خشکم میزند که بعد از چهار روزکارکردن در آشپزخانه و اتاقها در حالی که هنوز سرویسها مانده اند من توی پذیرایی با یک دستمال روی سر مشغول خانه تکانیم و همه مبلها و وسایل وسط!و اوووووه کلی از این مثالها که خیلی ها را به همدردی با من وادار کرده که "تو چرا همیشه کارات انقدر سخت و همزمان میشوند؟"

حالا هم اردیبهشت و خرداد شلوغی را پشت سر گذاشتم.البته از روزهای اخر فروردین شروع شد درست بعد از نوشتن اینکه :حالت انقدر بد است که دلت میخواهد به عالم و ادم بگویی کاری به کار من نداشته باشید..،وقتی خسته و بی حوصله از کلاس زدم بیرون و داشتم توی خیابان برنامه می ریختم برای بدی حالم چه کنم همسرخان خبر داد که پدرو مادرش چند کیلومتری خانه اند!درحالی که من هنوز فکرشام هم نکرده بودم!آخر همان هفته مراسم سالگرد پدربزرگش بود،هفته بعدش به خاطر کاری که همسرخان داشت بلند شدیم دو روزه از شمال رفتیم اصفهان!(طوری که فقط برای 4-5 ساعت گشت و گذار کنار سی وسه پل و میدان نقش جهان و عکس گرفتن وقت شد و نتوانستیم توی اردیبهشت ماه به این زیبایی سری به باغ گلها بزنیم و بیشترش توی ماشین گذشت ولی انصافا بیشتر از خیلی از سفرهایمان چسبید!)،هفته بعدش دو سه روزی مهمان داشتیم،اخر هفته تبریز مهمان بودیم،هفته بعدترش راهی کربلا شدیم،روزی که رسیدیم چند ساعتی میزبان دوست قدیمی همسرخان بودیم و آخر هفته میزبان پدرو مادرهمسرخان به همراه برادر شوهر و جاری،و...دو سه روز بعدش هم که مهمان خدا شدیم و با رسیدن رمضان کارهای شکم مبارک!و فریزرپرکنی! و ازهمه سخت تر بیدار کردن و حمل با جرثقیل همسرخان برای سحری!تا همین دو روز پیش که برای افطار میزبان چند تا از همکاران همسر به همراه خانوادشان بودیم و این آخری ازآنجا که یکهویی شد و کلی کارخرده ریز برای مخلفات داشت دقیقا  شبیه یک دوی ماراتن نفس گیر انهم با زبان روزه شد!و لابه لای همه اینها من هر شنبه خسته و خواب الود میرفتم کلاس،همسرخان را بیدار میکردم!(این را فامیل میدانند که چه کار مشقت باری است و اصولا از عهده هیچ کس بر نمی آید بس که خوابش طوری سنگین است که همیشه می گویم اگر دزد شبانه ما را هم به همراه اثاثیه ببرد عمرا همسرخان متوجه شوند!!) و برعکس شازده پسر را به زور میخواباندم!خلاصه اینکه امیدوارم کارهای هول هولکی و پشت سر همی و همزمان را "مسلمان نشنود کافر نبیند"

+این وسط یک تجربه جدید داشتیم در مسیر بازگشت از کربلا(با ماشین شخصی رفته بودیم مهران) شازده پسر یک هفته تمام بدون ما ماند شهر خودمان!و خیال برگشتن هم نداشت!من از طرفی دلتنگ شده بودم و تنها تر و از طرفی نمیدانستم برای روزهایی که نیست چه برنامه هایی بریزم!!ولین چیزی که به ذهنم رسید سینما بود چرا که سینما رفتن ما به قبل از تولد شازده پسر برمیگشت و فقط همین اواخر فیلم محمد رسول ا...را رفتیم ولی به اتفاق خانواده همسرخان و درنتیجه پرحرفی ها و خواباندن شازده پسر افتاد به عهده مادرشوهر گرام! که البته این برنامه مثل خیلی برنامه ها با دیر برگشتن همسرخان محقق نشد!(الته فیلم جذابی هم روی پرده نبود!)و خلاصه یک هفته ای بدون شازده پسر فقط برای خودم استراحت مطلق کردم!

نماز،روزه هایتان قبول و التماس دعا!

 

*زپلشک همان "سه پلشت " است که در زبان عامه به زپلشت و بعدها به زپلشک تبدیل شده!البته خدارا شکر برای ما پلشتی پیش نیامد و این مصرع از غزل کلا درجایی که چند کار باهم پیش می آید به کار میرود..

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:55
برچسب‌ها : زپلشک آیدو زن زاید و مهمان برسد,